X
تبلیغات
شقایق های وحشی

شقایق های وحشی

با آدم های بی درد کاری ندارم

...مـــــــــــــــاچــــــــــــــــه کــــــــــــــردیــــــــــــم؟!

هوالمعز

یلدای اناری همه دوستان، هندوونه ای

توی این هوای کلاه و شال گردن کاموایی و حسرت خوردن های  پشت شیشه آجیل فروشی ها و ماهی فروشی ها و مغازه های میوه فروشی، توی این روز های بزم و خوشی که اصلا جای نقل دغدغه ها و حرف های گفتمانی نیست گوش و چشمتون چند لحظه به من بدید؛

آقایون خواهران سیاسی رجال گنده های وبلاگ نویس نامبروان ها  این کارها کار درست ها مشتی ها تحلیل گرها همه چی تموم ها؛  بیایید یه ذره هم به فکر کارهای روی زمین مونده در جامعه باشیم/یه گوشه ای نیازی را می بینیم که می توانیم انجام بدهیم، انجام بدیم به جای اینکه . . .

یه موقع یک نفربا یه کاری که میکنه هزاران نفر را راحت می کنه و کلی دعای خیر برای خودش میخره.  مثلا یه  زمانی در به در دنبال اسکان برای مشهد می گشتیم تا کاروان ببریم همین جوری توی اینترنت می گشتم برخوردم به وبلاگی که آدرس و شماره تلفن کل حسینیه های مشهد جمع کرده بود و تو وبلاگ گذاشته بود.

با استاد بذرافکن صحبت می کردیم ایشون می گفت نظام چندین سال زحمت میکشه و یک دستاوردی را به بار می نشونه، اونم با چه مشقت و سختی و با چه کار شکنی هایی، و بعد فقط در حد یک خبر چند ثانیه ای در طی یه روز پخش می شود و تمام دیگر خبری از آن نیست. خب در اینجا وظیفه ما هست که این دستاوردها و توضیحات و حواشی اطراف را بصورت ایمیل و پست وبلاگ و بلوتوث و اس ام اس تکثیر کنیم ولی متاسفانه این کار نیز مثل کارهی دیگر روی زمین مانده است

ضرر نداره که ما نیم نگاهی هم به نیازهای عمومی جامعه داشته باشیم والا بخدا سطح شما بزرگوارها پایین نمیاد/تابا دوستان صحبت می کنیم دهن به ناله و گلایه باز می کنند انقدر این حالت زیاد و مکرر شده که به حد تهوع رسیده/ به قول شهید رجایی؛ نگویید انقلاب برای ما چه کرد،بگویید ما برای انقلاب چه کردیم؟!

   با توجه به همه ایرادهایی که در مراسم عزاداری و ترحیم در مملکت ما هست حقیر روسیاه برای پلاکاردهای ترحیم چند طرح زدم باشد که انشا الله مورد استفاده قرار بگیره(توی این مسئله متاسفانه از نظر دیزاین که افتضاح و از نظر محتوا هم که فوق العاده افتضاح است) امید وارم دوستان گرافیست یه مقدار سطح کار گاهی پایین بیارند و این دسته نیازهای عمومی جامعه را جواب بدند.


طرح بنر ترحیم و تسلیت

1

نام طرح:نور/ابعاد100×300سانتی متر 

2

نام طرح پیرغلام/ابعاد100×400

0

نام طرح افق/ابعاد100×400

نام طرح: دل آرام/100×400

 

نام طرح:مادر/ابعاد100×400

5

نام طرح: ضریح100×400

7

نام طرح محبوب/ابعاد200×350


خوشحال می شوم در قسمت نظرات باب گفتگو در این مورد باز بشود


برچسب‌ها: تسلیت, طرح برای عرض تسلیت, پلاکارت, ترحیم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 16:13  توسط عبيدك بفنائك  | 

کمک برای تأمین جهیزیه دختر یک خانواده آبرومند




وقتی یه مرد میوندار پیرهن میکنه، همه باید بکنند
.




+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 17:37  توسط عبيدك بفنائك  | 

مهند...




دیرشد باید به بزرگواری خودت ببخشی، بپاس باتوم هایی که تو سفارت از نظام خوردی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 12:47  توسط عبيدك بفنائك  | 

من پشیمان نیم که لگد کردم غرور سلطنتی تو را!

هوالمعّز

شرح ماجرا:

نماز ظهر و عصر تو مسجد دانشگاه که خوندم، داشتم می اومدم بیرون که حامد رضایی دستم روگرفت و گفت: سفارت میای، گفتم نه،گفت حتما بیا BBC می خواد پخش مستقیم کنه همه شبکه ها هستند حتما بیا همینکه تا برسم دانشکده زنگ زدم به آقا مجید(استاد بذرافکن) که جواب نداد، نشستم پشت GMAL دیدم صادق(شهبازی)onهست گفتم شعار بده بزنیم روی پلاکارد ببریم دم سفارت که ایشونم برام  پیامک کرد و بچه ها بنرهای شهدای غدیر روکندند و پشتشون شعارها رو نوشتم و با یکی از بچه ها بردیم تا رسیدیم سریع با یه ژست روشن فکرانه پلاکارد دست گرفتیم بعد از چند دقیقه یکی از بچه ها لای جمعیت گفت "ستون باز کنید"  همینکه این حرف بلند شد دیدم بچه ها فشار آوردند و وارد خط ویژه شدند و یه دونه ککتل ملتف انداختن داخل سفارت و سریع آتیش و دود بلند شد و پشتش ام الله اکبر بچه ها (که این ستون درست کردن و هجوم فکر می کنم فقط برای همین پرتاب ککتل ملتف بود) فرمانده یگان انتظامی با دست اشاره به نیروهاش کرد که بیایید اینجا خلاصه ماهم که دیدیم همه توجهات به اون سمت از روی کله مامور جلویی پریدیم وسط خط ویژه و ناخودآگاه با پلاکارد بر دستم پشت نیروی انتظامی قرار گرفتم و چند نفر دیگه هم در کنار من قرار گرفتن و بعد چند ثانیه از شدت فشار ما بین گارد جلوی درب سفارت و نیروهایی که اومده بودند مانع هجوم بچه ها بشن قرار گرفتیم و ما سینه به سینه مامورین و درب سفارت شده بودیم و در اون حالت پیش خودم گفتم خب رفتی بالای درب بعد چی، توی این فکر بودم که یکی از بچه ها کمک خواست تا بره بالا و منهم گفتم بیا برو قلاب گرفتم رفت، حالا بجای اینکه حرکتی کنه فقط دالی می کرد و ابراض احساسات و خلاصه تصمیم گرفتم بپرم بالا و پرچم انگلیس رو بکشم پایین(اینم بگم که ابراهیم  در زمان روشن فکری قضیه که من رو دید گفت پرچم بکشیم پایین گفتم غیر ممکنه)و از روی سرو کله مامورها رفتم بالا و سریع پریدم پایین و رفتم سمت میل پرچم و گره طناب باز کردم که چندتا از بچه ها هم اومدن کمک حالا از یه طرف نگاهم به باز کردن گره طناب بود و از یک سمتم به مامور های انتظامات سفارت که در عین ناباوری از پشت میزشان بلند شدن به سمت بیرون اومدن که من ترسیدم که بیان مانع ما بشن و از یک سمتم بچه ها می خواستمند پرچم پایین اومده انگلیس ببرند آتیش بزنند. شما حالا ببین چه استرسی روی من بود(که اگرتو عکس ها دقت کنید برعکس بودن پرچم گواه شتاب زدگی ما است) خلاصه گوشه پرچم گره زدم به طناب فرستادم بالا، تا دادم بالا دیدم اون مامورهای سفارت داشتن فرار می کردند.

و برگشتم بسمت در حدود 15 نفر وارد سفارت شده بودند چند نفرم بالای در بودند، یه سری از دانشجوها دنبال این بودند تا یه ضربه ای به سفارت بزنند و یه سه چهار نفری هم با قفل در ور می رفتند که من رفتم تا قفل باز کنیم بچه ها با یه دست صندلی به روی قفل آویز ضربه می زدند و با هر ضربه یازهرا می گفتند(تو دلم گفتم بابا اینا می خوان با یه میله پیزولی و ذکر یازهرا سلام الله علیها قفل آویز باز کنند) ولی بعد از چند ضربه در عین نا باوری قفل شکست.

درب کشیدیم که باز کنیم دیدیم یه قفل زنجیر بچه های خودی یا نفوذی امنیتی ها (که آخرم نفهمیدم کی بودند) زدند و اونم باذکر فاتح خیبر شکست البته بسختی هربار که هرکی می رفت بالای نرده های در باتون نیروی انتظامی دستش و سیاه می کرد ولی بچه ها نوبتی می رفتند و غول آخر قفل برقی در بود که چرخ دنده ای بود و یه دینام 1000 وات هم روش که بچه ها اونم شکستند(البته بازم در اوج ناباوری من) اینم بگم یه عده ای هم داشتند قفل درب نرده ای دوم باز می کردند، که همزمان اونم شکست.

وارد سفارت شدیم یه سری از بچه ها شیشه ها نشکن سفارت می شکستند یه سری اسناد میاوردند بیرون رفتیم سمت (گمانم) ساختمان اصلی سفیر سفارت خیلی شیک و مبله و تر تمیز سالنی که وقتی دیدم یاد کاخ سعد آباد افتادم سالنی بزرگ و مجلل با تابلوهایی از الیزابت و خانواده سلطنتی انگلیس درب هر اتاقی باز می کردی پر تنقلات و مشروبات الکلی آشپز خانه ای مملع از نوشیدنی ها و شیرینی های تر و تازه من و حتی اینهم تجملات توی سفارت دیدم اولا انگار وارد دنیایی دیگه شده بودم و دوما ناخودآگاه یاد مستضعفین و مغروضین بانک های ربوی انگلیس شدم یاد مظلومین انگلیسی و...بچه ها دنبال مدارک و اسناد بودند اما متاسفانه جز مشت ی مجلات پرنو و همجنس بازی و آشپزی و مدارک پناهندگان و... چیزه دیگه ای نمانده بود.

از ساختمان ها اومدیم بیرون نیروی انتظامی هم اومد داخل و جلوی درساختمان ها مامور گذاشت  تا کسی وارد نشود. و کم کم بچه ها توی قسمتی از حیاط جمع شدند. دیگه هوا تاریک شده بود نماز جماعت خوندیم و مابین نماز (الف.ث) تذکراتی را به بچه ها داد و گفت که شورایی از بچه های دانشگاه های مختلف تشکیل میشه و همه مطیع باشند و تا آنجایی هم که بتوانیم می ایستیم تا تعطیلی این لانه فتنه و فساد و کسی هم تفرق نندازد هرکس هم فرمایشی آمده، فرمایشی هم برود(کنایه به حرف قدیانی مسئول بسیج دانشجویی) و بچه ها گفتن باغ قلهک هم گرفتند که بچه ها هم تکبیر گفتند و نماز دوم را خواندند، یه سری بچه ها روزه بودند یه کارتون سنیچ و آب معدنی بود که اوردند پخش کردند بین بچه ها .

هوا سرد شده بود بچه ها با چوب های باغچه آتیش روشن کردند و دور آتیش نشستند و (الف.ط) از حفظ شروع کردند به قرائت زیارت عاشورا و  یک سری هم با توجه به خبر کذب تخلیه سفارت داشتن به در و دیوار می زدند و با این و اون تماس می گرفتند، که نخیر ما کماکان در سفارت هستیم و شورای دانشجویی هم داشتند بیانیه صادر می کردند.

ومن هم رفتم سمت در تا ببینم بیرون چه خبره، که دیدم خیلی شلوغه و دارند شعار می دند و  رفتم وضعیت بیرون به امیرحسین گفتم و تاکید کردم که ما باید یه گوشه سفارت را دسته خودمون بگیریم تا کنترل به جمعیت خودمون داشته باشیم و از سمتی هم نیروی انتظامی دورمون نکنه و از همه مهمتر پیش بینی اینم باید بکنیم که جمعیت بیرون دیر و زود میاد داخل و باید بتونیم کنترل کنیم که دزدی چیزی نیاد داخل. امیرحسین میگفت ما نباید نیروی انتظامی تحریک کنیم و ما رو بریزن بیرون و من بیخیال شدم و سمت در رفتم که دیدم جمعیت اومد داخل  دو بار در بسته شد و 15 نفر از خانوم ها مونده بودند بین درب و نیروی انتظامی، از مهند هم شنیدم نیروی انتظامی با گاز اشکاور و باتون از خجالتشون در اومده.

و القصه منم دیگه وضعیت دیدم شیرتو شیر شده زدم بیرون و پیاده رفتم سمت متروی امام خمینی، مردم می گفتن دمشون گرم پرچمشون کشیدند پایین...  هرکی یه چیزی بر تایید می گفت، به میدون رسیدم دیدم کارمند های مغموم سفارت با ماشین های تشریفاتی شون دارند میروند.

وبعد چیزایی که شما از خبرگزاری ها شنیدید منم شنیدم رادان و حرف کذب از آقا.... (صبح یکی از بچه ها زنگ زده بود دفتر آقا و ماجرای رادان پرسیده بود و اونها هم خندیده و تکذیب کرده بودند)

حرف دل:

اولا بقول یکی از دوستان ما باید اول صدا و سیما را تسخیر می کردیم بعد سفارت انگلیس و باغ قلهک را، دوباره سکوت، دوباره لاپوشانی، دو باره مصلحت اندیشی بیجا، دوباره مظلومیت، چرا انزجار ما را از این روباه پیر به تصویر نمی کشد چرا این حرکت خودجوش دانشجویی را نمایان نمی کند چرا نمی گوید فرمانده بسیج دانشجویی داخل سفارت هر حربه داشت خرج کرد ولی یک نفر را نتوانست با خود بیرون ببرد، چرا کتک خوردن دانشجویان از دست مامورین قدر شناس نیروی انتظامی را به تصویر نمی کشد چرا حرف دانشجویان معترض(گیرم خاطی را) به تصویر نمی کشد چرا این آتش زیر خاکستر دویست، سیصدساله را پنهان می کنید چرا نمی گویید دانشجو و جوانان ایرانی از انگلیس متنفرند.

چرا یادتان رفته است خون خشک نشده غلام کبیری ها و مردم مظلوم در فتنه، چرا یادتان رفته است فتنه88 و اعترافات را

مگرندیده بودید در ایام فتنه  عکس های چهارشنبه سوری با نماد سبز جلوی سفارت را و حمایت علنی این انگل ها را

مگر ندیده اید سم پاشیBBCفارسی را.

. . . هر موقع از جلوی سفارت رد می شدم وجود این سفارت را در خاک وطنم همچون نیش خنده مغیره به مولا علی بود برای من.

حاجی(احمد متوسلیان)؛  وقتی پرچمش را می کشیدم پایین غرور مقدسی که از تو به ارث برده ام را در وجودم می چشیدم.

عمر مختار؛  از آن موقعی که با تو آشنا شدم با خودم احد کردم دیگر لباس یخه انگلیسی نپوشم و در سفارت  سر بالای دارت جلوی چشمانم بود.

مصطفی مازح؛ روحت شاد، جگرت خنک باشد فرزندان روح الله دیر اما مدافع سلمان رشدی لعین را با فضاحت از خاکشان بیرون انداختند.

چند نکته:

1.       همین حد از حضور این کشور قاصب و استعمار گر در خاک جمهوری اسلامی ایران خود توجیه ناپذیر است. و بی توجهی به خون مظلومین و خانوده های شهدا است. و چشم بستن به تاریخ سیاه چند صد ساله حضور بریتانیا در ایران است.

2.       توروخدا حرف دیپلماسی را جلو نکشید، لاعقل تازمانیکه خائنین  به مملکت ما (مجاهدین خلق، اصلاحاتیان و لندن نشینان فتنه اخیر و صد البته آقا زاده هایی چون مهدی هاشمی)

3.       هزینه دارد ؟ اینهمه ریخت و پاش های دیپلماسی عبث دارید، اینم روش.

4.       خواهشا تهمت غارت گری و چپاول و دزدی را نزنید که خیلی مضحک و خنده دار است دنیا می داند که چه کسی چپاولگر و دزد است(خدا شاهد است که بچه ها نگاهی به اجناس این دزدان و چپاولگران تاریخ نداشته اند)

5.       و این کار بغض و کینه ای  خودجوش و مقدس بود که از زبان دانشجویان  امت اسلامی جمهوری اسلامی ایران سرزد.

6.       چطور وقتی در فتنه88 حمله به اماکن بسیج (همینطور سفارت ایران در انگلیس) می کنند مسئولینتون می گویند این یک اعتراض مدنی  و اجتماعی است اما به اینجا که می رسد غارت گری و چپاول است ؟!

7.       بعضی می گویند چند ساعت قبل از اینکه دانشجویان وارد سفارت بشوند  همه کامندان سفارت رفته بودند که این درست نیست، خودرو هایی که تو درخت رفته بودند و وسط خیابون رها شده بود و میوه  روی میز و خیلی چیزهای دیگر گواه این است که تا دقیقه آخر اونجا بودند و این فکر به مخیلشون نمی گنجید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 0:30  توسط عبيدك بفنائك  | 

وبلاگ نویسهای ارزشی ماهم به روز مرگی افتاده اند!!

وبلاگ نویسهای ارزشی ماهم به روز مرگی افتاده اند!!

یادم هست در دوران فرسایشی فتنه، سبک و سیاق مطلب و طرح زدن وبلاگیهای حزب الهی اینگونه بود که؛ یه لنگه پا منتظر بودند یا بیانیه شصدو دهم در بیاد یا شیخک اوسکول و مهندسِ دکتر سوتی بدن تا این ها قلمشون به حرکت در بیاد.

این خیلی مسخره و احمقانه بود ولی لابلای این وبلاگها، حقا رویشهایی که امام خامنه ای فرموده بودند دیده می شد مثل سری پوسترهای ما میتوانیم/حجاب/کتاب خوب/قهرمان من/ یا یک سری از این قبیل کارهای تولیدی که نیازهای جامعه را تا حدودی ارضاء می کرد و یک سری دیگر از این عزیزان هم مطالب تحلیلی و بصیرت افضا ارائه می دادند ازقبیل دست نوشته های یک دانشجو/قطعه26/فرزند روح الله/آلما/عقل سرخ/و... اما متاسفانه این جریانها نقاد فربه ابتر مانده است و جای خود را به دست مایه سیاسی بازی های جریانهای ابس داده است و منتظر اتفاقات روزمره سیاسی هستند تا آنها هم نظراتشون بدند یاJاز رودست هم دیگه نگاه کنند و مطلب بزن تا وبلاگ شان را فقط بروز کنند (مابقی حرفها باشه در وقت دیگر الان دیر شده باید برم) الالحساب به خود دوستان این پیشنهاد را دارم که جایگاه خودرا جدی بگیریم و وقت و توان خود را خرج مسائل بیهوده و ابس نکنیم و به نیازها و کمبودهای جامعه اسلامی مان بپردازیم درد دین و درد مردم را داشته باشیم صدای مظلومین باشیم و کار های زمین مانده ی زیادی داریم که کسی به آنها نپرداخته و دست همه ما را می بوسد/و حفظ نظام از اوجب واجبات است و اینکه در قبال این فریضه دینی و امام زما عجل الله تعالی فرجه شریف همه مان مسئولیم                                                                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 15:0  توسط عبيدك بفنائك  | 

یارسول الله

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت


نه سیدالشهدا برقتال طاقت داشت


هوا ز باد مخالف چو قیرگون گردید


عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید


همینکه عزیز فاطمه از اسب بر زمین افتاد


زینب اش نیز برزمین افتاد                 


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 11:53  توسط عبيدك بفنائك  | 

دلم برای شه کرب و بلا گرفته است . . .

أَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَمَّلِ بِالدِّمآءِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَهْتُوكِ الْخِبآءِ

سلام بر آن آغشته به خون ، سلام بر آنكه (حُرمَتِ) خيمه گاهش دريده شد

عأَلسَّلامُ عَلى ساكِنِ كَرْبَلآءَ ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ بَكَتْهُ مَلائِكَةُ السَّمآءِ

سلام بر ساكنِ كربلاء ، سلام بر آن كسى كه فرشتگانِ آسمان بر او گريستند

عَلَى الْجُيُوبِ الْمُضَرَّجاتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الشِّفاهِ الذّابِلاتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى النُّفُوسِ الْمُصْطَلَماتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْرْواحِ الْمُخْتَلَساتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْجْسادِ الْعارِياتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الْجُسُومِ الشّاحِباتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الدِّمآءِ السّآئِلاتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْعْضآءِ الْمُقَطَّعاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُشالاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى النِّسْوَةِ الْبارِزاتِ

سلام بر آن گريبان هاى چـاك شده، سلام بر آن لب هاى خشكيده، سـلام بر آن جان هاى مُستأصل و ناچار ، سـلام بر آن ارواحِ (از كالبد) خارج شده ، سلام بر آن جسـدهاى عـريان و برهـنه ، سـلام بر آن بدن هاى لاغر و نحيف ، سلام بر آن خون هاى جارى ، سلام بر آن اعضاىِ قطعه قطعه شده ، سلام بر آن سرهاىِ بالا رفته (بر نيزه ها)، سلام برآن بانوانِ بيرون آمده (از خيمه ها)

أَلسَّلامُ عَلَى الْقَتيلِ الْمَظْلُومِ، أَلسَّلامُ عَلى أَخيهِ الْمَسْمُومِ ، أَلسَّلامُ عَلى عَلِىّ الْكَبيرِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرَّضيـعِ الصَّغيرِ، أَلسَّلامُ عَـلَى الاَْبْدانِ السَّليبَةِ

سلام بر آن كشته مظلوم، سلام بر برادرِ مسمومش، سلام بر على اكبر، سلام بر آن شير خوارِ كوچـك، سلام بر آن بدن هاى برهـنه شده

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ دَفَنَهُ أَهْـلُ الْقُرى، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَقْطُوعِ الْوَتينِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمُحامي بِلا مُعين، أَلسَّلامُ عَلَى الشَّيْبِ الْخَضيبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّريبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّليبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضيبِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْجْسامِ الْعارِيَةِ فِى الْفَلَواتِ، تَنْـهَِشُهَا الذِّئابُ الْعادِياتُ، وَ تَخْتَلِفُ إِلَيْهَا السِّباعُ الضّـارِياتُ

سلام بر آنكه اهل قريه ها دفنش نمودند، سلام بر آنكه شاهرَگش بريده شد، سلام بر آن مدافعِ بى ياور، سلام بر آن مَحاسنِ بخون خضاب شده، سلام بر آن گونه خاك آلوده، سلام بر آن بدنِ برهنه ، سلام بر آن دندانِ چوب خورده ، سلام برآن سرِ بالاى نيزه رفته، سلام بر آن بدن هاى برهنه و عريانى كه در بيابان ها(ىِ كربلاء) گُرگ هاى تجاوزگر به آن دندان مى آلودند، و درندگان خونخوار بر گِردِ آن مى گشتند

أَلسَّلامُ عَلَيْك َسَلامَ الْعارِفِ بِحُرْمَتِك َ، الْمُخْلِصِ في وَِلايَـتِك َ، الْمُتَقَرِّبِ إِلَى اللهِ بِمَحَبَّـتِك َ، الْبَرىءِ مِنْ أَعْدآئِـك َ، سَلامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصابِك َمَقْرُوحٌ ، وَ دَمْعُهُ عِنْدَ ذِكْرِك َمَسْفُوحٌ ، سَلامَ الْمَفْجُوعِ الْحَزينِ ، الْوالِهِ الْمُسْتَكينِ ، سَلامَ مَنْ لَوْ كانَ مَعَكَ بِالطُّفُوفِ ، لَوَقاك َبِنَفْسِهِ حَدَّ السُّيُوفِ ، وَ بَذَلَ حُشاشَتَهُ دُونَكَ لِلْحُتُوفِ ، وَ جاهَدَ بَيْنَ يَدَيْك َ، وَ نَصَرَك َعَلى مَنْ بَغى عَلَيْك َ، وَ فَداك َبِرُوحِهِ وَ جَسَدِهِ وَ مالِهِ وَ وَلَدِهِ ، وَ رُوحُهُ لِرُوحِك َفِدآءٌ ، وَ أَهْلُهُ لاَِهْلِك َوِقآءٌ ، فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِى الدُّهُورُ ، وَ عاقَني عَنْ نَصْرِك َالْمَقْدُورُ ، وَ لَمْ أَكُنْ لِمَنْ حارَبَك َمُحارِباً، وَ لِمَنْ نَصَبَ لَك َالْعَداوَةَ مُناصِباً ، فَلاََ نْدُبَنَّك َصَباحاً وَ مَسآءً ، وَ لاََبْكِيَنَّ لَك َبَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً ، حَسْرَةً عَلَيْك َ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاك َوَ تَلَهُّفاً ، حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصابِ ، وَ غُصَّةِ الاِكْتِيابِ

سلام برتو سلامِ آن كسى كه به حُرمتِ توآشناست، و درولايت ودوستىِ تومُخلص و بى ريا است ، وبه سببِ محبّت و ولاى تو به خدا تقرّب جسته، و ازدشمنانت بيزاراست، سلام كسيكه قلبش ازمصيبت تو جريحه دار، و اشكش به هنگام يادتو جارى است، سلام كسيكه دردناك وغمگين وشيفته وفروتن است، سلام كسيكه اگرباتودركربلاء مى بود، باجانش(دربرابرِ)تيزىِ شمشيرها ازتو محافظت مى نمود،و نيمه جانش رابه خاطرتوبدست مرگ مى سپرد، و درركاب تو جهاد ميكرد، و تورابرعليه ستمكاران يارى داده،جان وتن ومال وفرزندش رافداى تو مى نمود، وجانش فداى جان تو، وخانواده اش سپربلاىِ اهل بيت تومى بود، اگرچه زمانه مرابه تأخير انداخت، ومُقدَّرات الهى مراازيارىِ تو بازداشت، ونبودم تاباآنانكه باتو جنگيدند بجنگم، وباكسانيكه باتواظهاردشمنى كردندخصومت نمايم،(درعوض)صبحوشام برتومويِه ميكنم، وبه جاى اشك براى توخون گريه ميكنم، ازروى حسرتوتأسّفوافسوس برمصيبت هائى كه برتو واردشد،تاجائى كه ازفرط اندوهِ مصيبت، وغموغصّه شدّتِ حزن جان سپارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 3:37  توسط عبيدك بفنائك  | 

چرا باید یک بسیجی طبرزدی باشد؟

هوالمعز

 درفضای دوستان اتفاقی را دیدم درد آور،البته خیلی جدید و تازه هم نیست ، به خود و دیگر عزیزان و بزرگواران، فرزانگان،اندیشمندان و دانشمندان،عمارها ومیثم ها عرض می کنم که برادرها بارها و بارها حضرت امام خامنه ای مکرر فرمودند که دوستان را با یک نظر دشمن نخوانید.

دشمن ما با مشاهده رگه ای از تمایلات افراد به سمت شیطان بزرگ زود امیدوار می شوند و آن شخص را دوره کرده و با حربه های گوناگون احاطه فکری و روانی می کنند و کم کم بر محیط آن فرد احاطه پیدا می کنند و آنقدر برنامه و زحمت می کشند تا آن نقطه انحراف را کوهی کنند و آن شخص را روبروی نظام علمش کنند و ماهم غافل از این انحرافات و مصداق هایش بسیار زیاد است.

و آیا تک تک ما در مقابل این انحرافات مسئول نیستیم؟

و امان از قضاوت ها و قصاص های قبل از عمل که قضاتی احمق و کوته فکر دارد.

گیرم انحرافات و یا زمینه هایی از گفتمان های انحرافی و معاند در اشخاص در حال و قوع می بینید آیا باید آنها را از خورد ترد کنید و بی توجهی و بی محلی کنید و اگر آنها روی لبه جهنم راه می روند شما با یک اشاره و گاهن بایک لقد به قهر جهنم بفرستید؟

برادر ها به والله فردای قیامت مسئولید در قبال این اعمالتان!!

مگر رئفت و جاذبه و تعثیرگزاری شهید کچویی را نشنیده اید که از منافق فی الذات پاسدار و بعد شهید انقلاب می ساخت/مگر تعثیر گزاری سید آزادگان ابوطرابی را نشنیده اید که حکم رانی بر قلب شکنجه گرانی که از صبح تا شب و شب تا صبح ایشون را شکنجه می داد./مگر سیطره معنوی ابراهیم هادی را نشنیده اید/مگر تعثیر  رفتار احمد متوسلیان در بیت المقدس را نشنیده اید(یکی از رزمندگان برای حمل یک جنازه از یک اسیر کمک می گیرد که با برخورد تند فرمانده  و آزادی اسیر روبه رو می شود)که به گواه شاهدین، شب همین واقعه فوج فوج اسیر بود که تسلیم شدند/مگر ارشاد و نصیحت امام حسین در روز عاشورا را نشنیده ای که تا آخرین نفس بود وحتی لحظه ای که شمر بر سینه ابی عبدالله نشست امام باز دست از ارشاد بر نداشت و فرمود من نمی خواهم با کشتن من به گناه بیافتی.

من یک موی زائد بدن این اشخاص را به دنیایی از این کاخ نشینان و بی دردان جهان نمی فروشم.


و در آخر یک پندی از پیر خمین بشنو:

انسان گاهی با علم "فقه" به قهر جهنم میرود، انسان گاهی با "علم عرفان" به قهر جهنم میرود، انسان گاهی با "علم اخلاق" به قهر جهنم میرود، آقا "تقوا" می خواهد، "تقوا" می خواهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 10:24  توسط عبيدك بفنائك  | 

چرا باید جعفر فرجی از دولت مکتبی اسباب کشی کند؟/عکس

jafar faraji

jafar faraji

 

 

 

 

jafar faraji

 

 

jafar faraji

 

 

jafar faraji

 

 

 

jafar faraji

 

 

jafar faraji

 

 

jafar faraji


هوالمعز

یاد خداحافظی احمد متو سلیان و حاج همت با مردم پاوه و مریوان افتادم که میگن مردم متحصن شدن جلوی پادگان سپاه و با گریه این دو عزیز را بدرقه کردند.حب و دلبستگی به میز و صندلی در جعفر فرجی نه من و نه مردم ری و مناطق محروم ری دیدند. ولی ده ها سوال بی جواب که انشا الله آقا جعفر تو وبلاگش بگوید.

این شعر زیبای ابوالفظل سپهر هم تقدیم تو/ به پاس خدوم بودنت

خبر آمد که دگر بار کمین کرده عدو
فوج سرباز مسلح به ره آورده عدو

چاووشی بانگ بزد بار سفر بر بندید
عزم ره کرده و دستار به سر بربندید

همه خویش به غیر از خودِ خود بر دارید
همگی کاسه سر را به خدا بسپارید

مسپارید به تن دل،همه بیدل هستیم
و جز این نیست اگر هست همه باطل هستیم

پایمان نیست مگر بهر رسیدن به هدف
دست دارید اگر،دشنه بگیرید به کف

ناگهان بادیه از غرش شیران پر شد
دل این راه ز پافنگ دلیران پر شد



همه گفتند،به تأکید که آنک مائیم
پایمان هست-اگر هم نبود-بر پاییم

دست اگر هست و اگر نیست علمدار هستیم
ما همه پرچم غیرت به سر دار هستیم

خنجری نیست مگر بهر رجز خواندن ما
نیست جز در گروِ رفتن ما،ماندن ما

هر که در بند زمانه است بماند بی ما
هر که پابسته خانه است بماند بی ما

طبلِ راندن زده شد قافله راهی شد و رفت
آخرین حرف سپه برق نگاهی شد و رفت



رفت تا دشت،پُر از بانگ دلیران بشود
زوزه گرگ،گُم از نعره شیران بشود

رفت تا طعنه زند عشق به سرپنجه مرگ
رفت تا پنجه در اندازد، در پنجه مرگ

رفت بر هجمه فرعون زمان نیل شود
یورش ابرهه را فوج ابابیل شود

رفت تا زنده کند خاطره خیبر را
زوزه حارث و مرحب،علمِ حیدر(ع) را

راه این واقعه را دید و به خاطر بسپرد
هر که می رفت دو صد قافله دل با خود برد

(وَ اِن یَکاد)ی ز عزیزی به پر شالش بود
آنکه میرفت چه دلها که به دنبالش بود

رفت و دیگر نشنیدم بجز سوختنش
و ندیدیم بجز سوخته پیرهنش

مرحبا عود صفت سوختنش در میدان
وای از عطر دل انگیز درون کفنش

همسرش گفت:برو،منتظرت خواهم ماند
رفت و برگشت و ندیدیم،سری بر بدنش

مرحبا بوسه آخر به رخ فرزندش
وای از بوسه فرزند به صد پاره تنش

آیه خواندیم و دمیدیم که تا برگردد
وای از آمدنش،آمدنش،آمدنش

آری آسوده از رفتن او خانه ماست
آنکه خوابیده به تابوت رو سرِ شانه ماست

وقت تدفین عزیزان،دل شب غمگین بود
عََلَمِ قافله برگرده ما سنگین بود

اینکه بر زیر سر ماست نه بالشت پَر است
پیک مرگی است که از تیغ عدو دشنه تر است

تن ما زخمی از دشنه آسودن هاست
مقصد ما نه در این بستر فرسودن هاست

چشم کفتار عداوت،به زمین خوردن ماست
جمله موجیم که آسودن ما مردن ماست

دم فرو بسته مپرسید چه بر جا مانده است
هم چنانت علمی هست که بر پا مانده است

گر چه رفتند ولی قافله راهش بر جاست
در دل بیشه کنون برق نگاهش بر پاست

دست داریم و به کف دشنه نداریم چرا؟
آب داریم و لب تشنه نداریم چرا؟

آنکه بر نیزه کند جلوه،سَر ماست،ببین
زیر پا نیست،فَرای همه سرهاست،ببین

ای برون رفته از قافله عشق،بیا
تو مپرس از ره پُر غائله عشق،بیا

باید این راه پُر از غرش شیران بشود
راه،سر مست ز پافنگ دلیران بشود

تا دل راه بداند که هنوزم هستیم باز
دستار به سر،بار سفر بر بستیم

هر که در بند زمانه است بماند،بی ما
هر که پا بسته خانه است بماند،بی ما




خدایا تمام خنده های تلخ امروزم را میدهم
یکی از آن گریه های شیرین کودکیم را پس بده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 18:32  توسط عبيدك بفنائك  |